تبليغاتX
وبلاگ پیام آوران صلح و دوستی

وبلاگ پیام آوران صلح و دوستی

طرح جهانگردی ایران در 5 قاره

مشارکت در کاشت 5000 درخت

برنامه کاشت 5000 درخت در واقع بخشی از پروژه بزرگ کاشت 70.000 درخت می باشد که توسط سازمان منایع طبیعی و با حمایت یونسکو و سازمان های مردم نهاد (NGO) می باشد که روز جمعه 21 آبان در شرق تهران واقع در جنگل تلو برگزار شد.

اعضای باشگاه جهانگردی صلح همچون دیگر اعضای سازمان های مردم نهاد به همراه طبیعت دوستان و علاقمندان به محیط زیست گردهم آمدند تا در این برنامه پاک حضور داشته باشند و مشارکت کنند.

صبح ساعت 8.30 به جنگل تلو رسیدیم و همراه با دیگر علاقمندان به سمت تپه های تلو سرازیر شدیم. ابتدا صحبت کوتاهی از مسئولان منابع طبیعی و دوستان خوبمان از وبلاگ IranTrees شنیدیم.

در برابر محل اجرای مراسم میزی قرار گرفته بود که معرف آشپزی گیاهی بود و کتاب ها و سی دی های آموزشی جهت فروش و نمونه هایی از پیراشکی گیاهی که دوستان زحمت تهیه آن را کشیده بودند و با خود برای عرضه آورده بودند.

سپس به سمت نهال ها رفتیم. در دو مکان مجزا نهال ها و دبه های آب را آماده گذاشته بودند. چند نهال برداشتیم همراه با دبه آب و بیل و به سمت پایین تپه برای کاشت آنها رفتیم.

حقیقتا کار مشکلی بود برای ما که عادت به بیل زدن نداشتیم. ولی بیل زدیم و عرق ریختیم. همه با روحیه ای خوب و بشاش با هم همکاری می کردند و تعداد نهال های کاشته شده خود را می شمردند. وقتی از کت و کول افتادیم، از کار دست کشیدیم و به سمت بالای تپه برگشتیم. 

زمانی که به بالای تپه رسیدیم، دکتر بسکی را دیدیم و از سخنان ایشان مشعوف شدیم. ایشان با آن لباس سراسر سپیدش زیبایی خاصی به آن مکان داده بود. بی پیرایه و بی آلایش همه را به عشق به طبیعت و تاکید بر حفظ ارزش درخت دعوت می کرد.

متاسفانه تعداد مشارکت کنندگان کمتر از آنی بود که انتظار می رفت. باید بگویم در واقع فکر نکنم این جمعیت بیشتر از 1500 تا 2000 نهال کاشته باشد!

یکی دیگر از حسن های این برنامه ملاقات با دوستان ان جی اویی دیگر بود که مدتی بود آنها را ندیده بودیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 آبان1389ساعت 18:25  توسط شیرین نیازمند  | 

مراسم نوروز بل – روستای خصیل دشت

جمعه ساعت 5 صبح اعضای باشگاه جهانگردی صلح به همراه تعدادی از علاقمندان به سمت شهرستان املش در استان گیلان برای شرکت در مراسم آیینی نوروز بل راه افتادیم. امسال این مراسم آیینی در منطقه خصیل دشت برگزار می شد که بر فراز کوه های گیلان قرار داشت. حدود 2 ساعت با ماشین به بالای کوه رفتیم که حدود 10 کیلومتر آن خاکی بود. قسمت های بالای کوه، من را به یاد مسیر زیبای تهران-چالوس انداخت، پر از پیچ و خم، سرسبز و دلنواز. زمانی که بر فراز آن منطقه رسیدیم تمام گیلان و کوه های قد بر افراشته دیگر زیر پایمان بود، صحنه زیبا و بدیع، که به یاد منطقه باشکوه اورامات کردستان افتادم.

 

این مراسم که پس از چند سال عدم اجرا، به همت فعالان و صاحب نظران فرهنگی و همیاری جوانان منطقه، مجدداً فعال شده است به مناسبت آغاز سال نو گیلکی (نوروز ما)  هر ساله در گیلان برگزاری می شود. آیین نوروز بل در نیمه مرداد یعنی وسط تابستان یا به تعبیر گذشتگان، قلب الاسد برپا می شود و امرداد هم طبق نجوم قدیم، ماه و خورشید و شیر است، یعنی برجی که خورشید در آن قرار دارد. از گذشته های دور، مردم به هفت ستاره باور داشتند که خورشید یکی از آنها و بزرگترین آنها بوده است. این ستاره ها هر کدام فراز و فرودی داشتند که خورشید هم از این قاعده مستثنی نبود. حرکات زمین و آسمان، شب و روز، ماه و سال را با آن می سنجیدند. این سنجش که بر مبنای خورشید بود، سال خورشیدی را رقم می زند.

"بل" یا "ول" در زبان گیلکی به معنی شعله آتش است و نوروز بل یعنی شعله آتش نوروزی.

 

در این شب گالش ها، یعنی چوپانان و دامداران کوهستان های گیلان بر فراز قله کوه ها که تمیز و پاک و به دور از هر آلودگی و پلیدی است، جمع می شوند و آتش نوروزی برپا می دارند. به دور آن حلقه زده، خداوند را در ازای نعمت ها و برکت هایی که عطا کرده، همراه برداشت محصولات دامی و زراعی شکرگزاری می کنند، برای درگذشتگان و شادی روح آنها دعا می کنند، همدیگر را بغل گرفته، می بوسند و سال نو را به هم تبریک می گویند.

 

اجرای مراسم نوروز بل نشان دهنده پشت سر گذاشتن اوج و از سر گرفتن فرود ستاره خورشید است؛ ابتدای تهیه و تدارک کوچ  از ییلاق به طرف دشت گیلان است و این مقارن با زمانی است که اغلب محصولات دامی و زراعی برداشت شده (در قدیم خراج و مالیات پرداخت شده) و اوقات فراغت حاصل شده است.

برگزاری مراسم نوروز بل و افروختن آتش بر فراز کوه ها بر عهده گالش ها (دامداران و کوچندگان) بوده است که با گله های گاو، گوسفند و بز خود، اغلب به مراتع و ارتفاعات کوچ می کنند و سابق بر این به هنگام تحویل سال که به تناوب بین 13 تا 17 مرداد می باشد، در بالای کوه های مرتفع و دور از هم آتش می افروختند و به این وسیله تحویل سال را به یکدیگر اطلاع می دادند.

 

شعله های آتشی که آنها از فراز کوه ها می افروختند، علامتی بود برای مردم تمامی روستاهای اطراف و جنگل نشینان که مطلع شوند، سال نو فرا رسیده است، تا به پیشواز آن بروند. جشنی نه فقط برای گالشان و دامداران، بلکه برای تمامی ساکنان روستاها  و همین طور به خاطر علایق به زمین و کارشان در مناطق پایین دست جلگه ای در دست گیلان برای همه گیلانیان.

 

رسم بود در این روز، مردم بهترین لباس های خود را بپوشند و دارایی های خود را (گاو و گوسفند و بز و محصولات زراعی) به نمایش بگذارند و بدین ترتیب خانواده ها بتوانند عروس ها و دامادهای آینده خود را از میان جوانان، انتخاب کنند.

 

مراسم این روز شامل نمایش آیینی کوچ امیر، مراسم عروس بران، مراسم عروس گله، کشتی گیله مردی، لافند بازی (طناب بازی) و اصلی ترین آن نوروز بل است.

یکی از برنامه های زیبایی که برگزار شد همان مراسم "عروس بران" بود که عروس و دامادی، با تمام رسم و رسوم آیینی و همراهی هفت نفر تبق به دست، و دختری از بستگان که ملبس به لباس نمادین خورشید بود (خورشید برای کشاورزان جایگاه خاصی دارد و خیر و برکت مزارع را مدیون نورافشانی آن هستند، به همین منظور کشاورزان به طرق مختلف به شکرگزاری از آن می پردازند) و شلیک تیرهای شادی به هوا و بزی که شاخ هایش را با سیب تزیین کرده بودند برای اجرای مراسم و شرکت در این جشن آیینی و به یمن و مبارکی آن، عروسی خود را در این روز گرفته بودند و به رسم خیر و برکت و شادی و مهربانی و صفا، نهالی را با هم کاشتند تا نشانه نهال سبز عشق بین آن دو باشد.

 

علاقمندانی چون ما، 9 ساعت مسیر رفت و 11 ساعت مسیر برگشت را طی سفری یکروزه به جان خریدیم تا خود را برای شرکت در این مراسم آیینی به آن منطقه برسانیم ولی متاسفانه از اجرای مراسم آخر، نوروز بل که افروختن آتش و اطلاع رسانی از شروع سال نو گیلکی (امسال 1584) بود، جلوگیری به عمل آمد.

 

امیدوارم مسئولان کشور ارزش والای این آیین های باستانی را بیشتر پاس بدارند!

 

اطلاعات ارزشمند این آیین که بصورت خلاصه در اینجا ذکر شده است برگرفته از اطلاعات مکتوب و شفاهی استاد محمد تقی پوراحمد جکتاجی و آقای هدایت (تورلیدر)، آقای بهمن رحیمی (پژوهشگر)، و مشاهدات نگارنده می باشد.

 

جمعه 15 مرداد 89

شیرین نیازمند

+ نوشته شده در  شنبه 30 مرداد1389ساعت 17:46  توسط شیرین نیازمند  | 

سفر اعضای باشگاه جهانگردی صلح به مراسم پیرشالیار (کومسای) کردستان

سه شنبه ساعت 8 صبح پایین دفتر باشگاه منتظر همسفران بودیم. از آنجایی که معمولاً  روزهای تعطیل و یا پنجشنبه روز اول سفرمان بود، دقت نکردیم که روز معمولی کاری است همراه با ترافیک معمولی تهران. عده ای از همسفران نیز محاسبه ترافیک صبحگاهی را نکرده بودند و با یک ساعت تاخیر رسیدند. امیر، عکاس گروه آخرین نفری بود که آمد و حسابی داد همه را درآورد. بالاخره راه اقتادیم. مسیر همدان را در پیش گرفتیم. صبحانه را در راه خوردیم و همسفران به گپ های صمیمی و معرفی خود پرداختند. تا همدان یک کله رفتیم. دو نفر از دوستان قرار بود ورودی شهر همدان به پیشواز بیایند تا گروه را برای صرف نهار، دیزی سنتی همدان به رستوران مطمئنی در گنج نامه ببرند. البته من که تفاوت چندانی بین دیزی همدان و دیزی تهران حس نکردم. به هر حال دیزی خوشمزه است و همیشه جای خاصی در سفره ایرانیان دارد. بعد از صرف نهار، زوج میزبان ما را همراهی کردند تا گردشی در گنجنامه داشته باشیم. ؟ اطلاعات مبسوطی را از گنجنامه و تاریخچه آن به ما داد. عکس هایی به یادگار گرفتیم و راهی کردستان شدیم.

 

مسیر طولانی بود ولی هر چه جلوتر می رفتیم زیبایی بیشتر و بیشتر می شد. دشت های گسترده و تپه هایی زیبا که گل های رنگارنگ بخصوص زرد و شقایق های قرمز آنها را پوشانده بود. سرانجام هم، زیبایی یکی از همین تپه ها ما را بر آن داشت که مینی بوس را نگه داریم و از طبیعت زیبای آنجا بهره بگیریم. عکاس گروه و دو نفر از همسفران با دوربین های حرفه ای مشغول عکاسی شدند شاید بهتر است بگویم غرق عکاسی شدند.

بنا داشتیم که در طول راه بازدیدی از قروه داشته باشیم و تپه باستانی گرگر را ببینیم. وارد قروه که شدیم دیگر میشد حس کرد وارد کردستان شده ایم. مردمی گرم و صمیمی با لباس های محلی زیبا بر تن. البته عده ای که کم هم نبودند کت و شلوارهای عادی و مانتو روسری معمولی به تن داشتند. 

گشت کوچکی در قروه زدیم و ترجیح دادیم ابتدا به تپه باستانی گرگر برویم.. ما به سمت شرق می رفتیم و دشتی بزرگ روبرویمان بود. مساحت‌ اين‌ دشت‌ 58400 هكتار و ارتفاع‌ آن‌ از سطح‌ دريا 1800 متر است‌.آفتاب متمایل به غرب شده بود و انوار خورشید بر بسترهای کاشت گندم و مزارع روستاهای روبرو صحنه ای بدیل را پدید آورده بود. جلوتر معلوم بود بارانی هم می بارد و رنگین کمان بزرگ و زیبایی بر بالای این تابلوی نقاشی جا خوش کرده بود. از روستاهای مختلف گذشتیم تا به باباگرگر رسیدیم. تپه‌ باباگرگر در يكي‌ از روستاهاي‌ قروه‌ واقع‌ شده‌ و آرامگاه‌ امام‌ زاده‌اي‌ به‌ نام‌ سيدجمال‌الدين‌ موسي‌الرضا که به‌ "باوه‌ گرگر" مشهور است‌.در بالاي‌ آن‌ قرار دارد و‌ اكنون‌ زيارتگاه‌ مردم‌ است‌. در اين‌ مكان‌ چند چشمه‌ آب‌ معدني‌ هم وجوددارد. آب‌ چشمه‌ اصلی باباگرگر دراستخري‌ عميق‌ و دايره‌اي‌ شكل‌ جمع‌ مي‌شود و از دسته‌ آب‌هاي‌ كلرو بيكربناته‌ مخلوط‌ گازدار است.‌ طعم‌ آب‌ آن‌ شور و تلخ‌ است‌و براي‌ امراض‌ سوداوي‌ و جلدي‌ مفيد است همچنین در بهبودو درمان‌ بيماري هاي‌ گوارشی و سوء هاضمه‌ توصيه‌ شده‌ است‌.مردم منطقه این چشمه ها را معجزه خدا می دانند. زیرا در فضای مشخصی که چشمه وجود داشت، آب قلپ قلپ از زیر زمین بالا می زد ولی حجم آب در چشمه ثابت می ماند. یکی از همراهان گفت در واقع این آب نیست که از زیر زمین می جوشد و بیرون می آید بلکه گاز است که آب موجود را با فشار به بالا پرتاب می کند. تمام فضا نیز مملو از بوی گوگرد بود. چشمه های متعددی در قسمت های مختلف این منطقه می جوشید. یکی از این چشمه ها در تپه ای بود که محلی ها به آن تپه اژدها می گفتند. چون این تپه همچون اژدهایی خوابیده بر زمین نقش بسته بود. بابا گرگر دو قبرستان داشت. یکی قبرستان قدیمی که فوق العاده دیدنی بود و یکی قبرستان جدید. گشتی در قبرستان قدیمی زدیم. هر یک از قبرها به جهتی متفاوت گذاشته شده بودند. سنگ های کلفت و سنگینی به رنگ کرم بر قبرها بود. روی سنگ قبرها نوشته هایی به عربی ظاهراً بود ولی هر چه گشتیم اسم و مشخصات و تاریخی روی هیچ یک نتوانستیم پیدا کنیم. خیلی از سنگ ها به مرور زمان شکسته شده بود و حتی خیلی ها برده شده بود! از والی آنجا پرسیدیم قدمت این قبرستان را به 300 سال پیش تخمین می زد و متاسف بود که اصلا به این منطقه رسیدگی نمی شود و او به تنهایی نگهبانی می کند. همسفران به نیت کمک به آن منطقه از تنها مغازه ای که در آنجا بود قصد خرید کردند. ولی عجیب این بود که این تنها مغازه کوچک مملو از خرده ریزهای چینی بود. محصولات چینی تا دورترین نقاط روستایی ایران نیز پیش رفته!

مسیر برگشت را پیش گرفتیم. در طی راه تصمیم گرفتیم که در کنار دشت زیبای این منطقه عکسی به یادگار بگیریم و زباله های تر خود را که از قبل در کیسه ای جدا کرده بودیم به دل خاک بسپاریم. مینی بوس به کنار جاده کشید و ناگهان دیدیم در تلی از گل گرفتار شدیم. هر چه بیشتر برای بیرون آمدن تلاش می کردیم بیشتر در گل فرو می رفتیم. نگران بودیم که هوا رو به تاریکی می رود و کم کم سرد می شود و ما در جاده ای ناشناس گرفتار شده ایم. ماشین هایی که در گذر بودند متعلق به دوستاییان آن منطقه بود. هر یک که ما را می دید در تلاش برای بیرون کشیدن مینی بوس هستیم برای کمک می ایستاد. ناگهان به خود آمدیم و دیدیم حدود 50-40 مرد و پسر دور مینی بوس را گرفته و در تلاش برای بیرون آوردن آن است. این منظره اشک شوق را به چشمان همه همسفران آورد. رنگ زیبای مروت و مهمان نوازی در وجود روستاییان منطقه وجودمان را مملو از شادی کرد. سرانجام با تلاش محلیان و تراکتور مینی بوس بیرون کشیده شد ولی حدود سه ربع گرفتار بودیم. عکسی به یادگار با این امدادرسانان مهربان محلی گرفتیم و به سمت سنندج راه را ادامه دادیم.

 

حدود ساعت 12 نیمه شب به سنندج رسیدیم. خسته و در فکر مکانی که ساعتی آرام بخوابیم.

از ساعتی قبل هر چه تلاش می کردیم که موبایل دوستی را که قرار بود برایمان منزلی اجاره کند بگیریم، موفق نمی شدیم. پرسان پرسان با کمک راهنمای تلفن شهری و رستوران هایی که باز بودند، منزل آن دوست را پیدا کردیم و به ایشان مراجعه کردیم. متاسفانه جایی که انتظار داشتیم، برایمان در نظر گرفته نشده بود! بالاجبار و علی رغم میل باطنی شب را در منزل آن دوست اقامت کردیم. صبح پس از صرف صبحانه به همراهی همسر عزیز آن دوست به دیدار از عمارت آصف وزیری رفتیم. عمارتی زیبا  و دل انگیز با عمر 130 ساله که با آثار ارزشمندی که در آن بود با کردها و شیوه زندگی آنان آشنا شدیم. یکی از بخش های دیدنی این عمارت حمام خاص آن بود که بسیار دیدنی است. البته این شیوه حمام را در حمام ناسار سمنان نیز دیدیم ولی چیزی که در آن حمام بود قسمتی مجزا بود که برای نظافت شخصی افراد در نظر گرفته شده بود. هنگام بیرون آمدن از عمارت، نوه آقا آصف وزیری را ملاقات کردیم و آشنایی با ایشان برایمان ارزشمند بود.

حکایتی است که نام اصلی سنندج، صد دژ بوده و یا شاید هم از نام قلعه‌ سَنه‌ دِژ که سليمان‌ خان‌ اردلان‌ والي‌ كردستان‌ در زمان‌ شاه‌ صفي‌ (1052 - 1038 ه.ق‌) آن را آباد ساخت‌ ناشی می شود. گشتی هم در موزه سنندج زدیم که عمارت سالار سعید به یادگار مانده از دوران ناصرالدین شاه قاجاریه بوده است، مکانی زیبا با آثار ارزشمند و قدیمی. سری هم به ساختمان سازمان میراث زدیم که طبق معمول همه سفرها اطلاعات کامل و صحیحی از منطقه و استان کسب کنیم. ساختمان سازمان میراث سنندج چسبیده به موزه، خود آنقدر زیبا و جالب بود که اکثر خارجیان به اشتباه به عنوان موزه سنندج وارد آنجا می شدند. نکته جالب اینجا بود که هیچ بروشور و محتوایی به فارسی نتوانستیم از آنجا تهیه کنیم، و عزیزان سازمان دلیل آن را اتمام کلیه بروشورها به خاطر مصرف آن در عید نوروز اعلام کردند!

پس از موزه به بازار سنتی سنندج رفتیم که لباس های محلی کردستان را می توان از آنجا تهیه کرد و نمونه هایی از کلنجه یا نیم تنه، شال، کلاو یا کلاه، کلکه یا روسری و همچنین آویزهای گردنی که از سکه های 2 ریالی تهیه شده بود زیبایی خاصی به بازار داده بود.

 

نهار را قرار بود با میزبان عزیز در سنندج به بازدید کتابخانه یکی از روستاهای اطراف سنندج به نام باباریز برویم که به همت NGO کانون توسعه فرهنگی ایجاد شده بود. جوانان روستا که مسئولیت کتابخانه را داشتند با رویی گشاده به پیشوازمان آمدند. همچنین تعدادی از بچه های روستا نیز که از حضور ما آگاه شده بودند کنجکاوانه به کتابخانه آمدند و گپی هم با آنها داشتیم. کتاب های موجود بسیار گرانبها بودند و کودکان از عشق و علاقه خود به کتابخانه صحبت کردند. پس از بازدید از کتابخانه، نهار آش دوغ به همراه کلانه (نان مخصوص محلی که با سبزیجات پخته می شود) خوردیم و گروه به حمایت از کتابخانه سرمایه کوچکی را برای تهیه بخاری برقی پیشکش کرد.

پس از صرف نهار گشتی در آبیدر زدیم و سنندج زیبا را از فراز کوه آبیدر دیدیم، سپس به توصیه دوستان سنندجی راه را به مریوان ادامه دادیم تا قبل از تاریکی برسیم.

سر شب به هتل قصر مریوان رسیدیم و دوشی گرفتیم و جانی تازه کردیم و تا صبح راحت خوابیدیم تا جبران خستگی راه شود.

صبح گروه به صورت پراکنده به گشت در بازار مریوان رفتیم. اکثر کالاها قیمتی برابر با تهران داشت! آن روز تصمیم داشتیم که از غذای گیاهی بخوریم. به همین مناسبت سبزی، سویا و مخلفاتی که روز قبل تهیه کرده بودیم به پیشنهاد هتل به یکی از رستوران های مریوان تحویل دادیم تا برایمان نهار درخواستی تهیه کند. نهار را کنار دریاچه زریوار خوردیم. 

درياچه‌ زريوار مهم‌ترين‌ و كم‌نظيرترين‌ جاذبه‌ آبي‌ در غرب‌ كشور است‌ كه‌ در فاصله‌ 2 كيلومتري ‌غرب‌ مريوان ‌واقع‌ شده‌ است‌. اين‌ درياچه‌ در ارتفاع‌ 1285 متري‌ از سطح‌ دريا واقع‌ شده‌ و طول‌ و عرض‌ آن‌ به‌ترتيب‌ 5/4 و 2 كيلومتر است‌. درياچه‌ زريوار آبي‌ شيرين‌ دارد و آب‌ آن‌ از جوشش‌ چشمه‌هاي‌ كف‌ درياچه‌ تأمين‌مي‌شود. ترجیح می دهم بجای مدیحه ثرایی از زیبایی زریوار، تصاویر آن را به اشتراک بگذارم. فقط این را بگویم که عکاسان گروه نیم ساعتی ما را معطل گذاشتند که بالاخره از عکس گرفتن دست برداشتند. باید زودتر به سمت اورامانات می رفتیم تا قبل از تاریکی به روستای اورامانات تخت برسیم. جاده لغزنده بود در قسمت هایی پر پیچ و باریک. قبل از سفر به کردستان همیشه چالوس را زیباترین جاده تصور می کردم، ولی به گمانم جاده مریوان به اورامانات زیباترین جاده ایران باید باشد. کوه های سر به آسمان کشیده و پر هیبت رشته کوه های زاگرس و منظره روستاهایی که لابلای کوه ها در دامنه ها و دره ها قرار داشت، همچنین تصاویر شگفت آور و زیبای گل های رنگین بخصوص شقایق های قرمز فراموش نشدنی هستند. جوانان کرد در دامنه های کوه ها اطراق کرده بودند و به شادی به رقص و آواز پرداخته بودند. با آنان همراه شدیم و عکسی به یادگار گرفتیم. 

شب به اورامانات رسیدیم. طبق معمول کردستان، اصلاً موبایل ها راه نمی داد و موفق نمی شدیم آشنایانی را که به ما معرفی کرده بودند جهت اقامت در یک خانه روستایی پیدا کنیم. به دو سه گروه تقسیم شدیم و به دنبال خانه میزبان می گشتیم. نهایتاً آنها را پیدا کردیم و به محل خانه روستایی رفتیم. ولی این خانه روستایی از آنچه که تصورش را داشتیم بسیار کمتر و کمتر بود. آنچنان که شب بدی را سر کردیم. دستشویی نداشت، اجاق گاز نداشت، لوازمی که باید داخل یک خانه حتی از نوع روستایی باشد را نیز نداشت. دری و دیواری و یک فقره فرش که بعد به آن اضافه شد. دبه های نفت پشت پنجره که بوی نفت باعث سردرد بیشتر همسفران شد و یک بخاری نفتی که ترجیح دادیم آن را روشن نکنیم ولی بیشتر همسفران نتوانستند شب را از سرما و بوی نفت بخوابند. چاره ای نبود شب را به صبح رساندیم و صبح زود بیدار شدیم و ساک ها را بار مینی بوس کردیم تا در ابتدای روستا به انتظار بازگشت ما از مراسم پیرشالیار باشد. عده ای از دوستان که خیلی خسته بودند ترجیح دادند که اصلا به مراسم نیایند و در مینی بوس استراحت کنند و به انتظار برگشت بقیه بمانند. پیاده به سمت مقبره پیر شالیار رفتیم. گروه گروه علاقمندان به مراسم آیینی پیرشالیار سر می رسیدند. عده ای حتی شب را در کنار جاده خوابیده بودند. مردم علاقمند مقبره پیرشالیار، چله نشین، سنگ برکت را بازدید می کردند و زیارت.

  

در قسمت چله نشین که غار کوچکی در دل کوه بود و طبق گفته ها محل چله نشینی پیر شالیار بوده و در آنجا 40 شب در خلوت با خدا به راز و نیاز می نشسته است. طبق اعتقاد محلی های آن منطقه مردم دو رکعت نماز برای پیرشالیار و 2 رکعت نماز حاجت آنجا می خوانند و سنگی را به دیواره غار پرت می کنند، در صورتی که سنگ به دیواره چسبید، حاجت شخص برآورده می شود و در غیر این صورت، خیر. همچنین سنگی آنجا هست که امسال دور آن را سنگ و شبکه های آهنی پوشانده بودند. طبق گفته محلی ها، روزی پیرشالیار مشتی از سنگ های آن منطقه به حاجتمندی که برای دعای پیرشالیار به سبب فقر و تنگدستی به نزد او آمده بوده، هدیه می دهد، و از آن پس کار آن کشاورز رونق می گیرد. به همین سبب مردم برای گسترش رزق و روزی تکه ای از سنگ را می کنند و به امانت نگه می دارند تا سالی پر برکت داشته باشند. از نکات جالب این سنگ این است که طبق گفته محلی ها، با وجود کندن بخش هایی از سنگ هر ساله، حجم سنگ کوچک نمی شود (در واقع انگار طی سال رشد می کند! که البته طبق اصول علمی بعید است). به هر حال برای مقابله با این اعتقاد که به گفته مسئولان نوعی خرافه پرستی است، دور سنگ را محصور کرده اند تا کسی از آن سنگ نکند.

قرار بود در این روز دراویش منطقه اورامانات به دف زنی بپردازند و از پیرشالیار سخن بگویند، ولی از اجرای مراسم جلوگیری شد و فقط امام جمعه اورامانات به سخن پرداخت و در رد اعتقاداتی که موجب خرافه پرستی می گردد، گفت. همچنین بحث داغ دیگری که مطرح بود و در واقع مردم شرکت کننده در این مراسم آیینی به دو بخش تقسیم شده بودند، در رابطه با مذهب پیرشالیار بود. عده ای او را مسلمان و عده ای او را زرتشتی می نامیدند. تحقیق در این باره را به عهده علاقمندان و خوانندگان می گذارم.

مسیر بازگشت از کرمانشاه برگشتیم و هر چه که از زیبایی های کوهستان کردستان بگویم، آنقدر کم است که شما را دعوت به دیدن آنجا می کنم. شاید کردستان همان بهشت روی زمین باشد.

 

14 الی 17 اردیبهشت 89

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 مرداد1389ساعت 15:41  توسط شیرین نیازمند  | 

اعضای باشگاه جهانگردی صلح در مراسم آیینی ورف چال (روستای آب اسک)

۲۷ فروردین ساعت 7 صبح است. انتظار و انتظار ... به حرکت عقربه های ساعت نگاه می کنیم. یکی از همراهان هنوز در راه است.

همسفرمان با تاخیر رسید. دوستان دسته جمعی خواندند جریمه، جریمه، ... و خریدن بستنی پیشنهاد شد، که بعداً چای و بیسکویت جایگزین شد.

شوق رفتن به آب اسک و دیدن مراسم ورف چال  (برف چال)، دل مشغولی به موقع رسیدن به مراسم، گپ و گفتگوی دو به دو، همسفران را مشغول کرد.

تهران بدون ترافیک و بدون دود، خنکای صبح و نسیم بهاری، زیبایی خیابان های سبز و گل گاری شده، واقعاً تماشایی است.

چشم انداز جاده نه چندان شلوغ هراز و بعد از طی مسافتی دیدن تنها پارچه ای قرمز رنگ نصب شده در مدخل روستا با عنوان: به مرام ورف چال روستای آب اسک خوش آمدید و جمعیتی که در سمت چپ خیابان راهی اند، بیشتر توجه مان را جلب کرد تا پارچه کوچک قرمز نصب شده.

پیاده می شویم، مسیری را طی می کنیم از پل نصب شده بر روی رودخانه روستا، به همراه دیگر گردشگران در گذریم. در اولین خاکریز روستا دسته ای دیگر از جمعیتی شاد و نگاه های مشتاق به تماشای خروج مردان روستا ایستاده اند.

روستاییان، زن و مرد و کودک، سرحال و شاد با جمعیت گردشگر یکی شدند.

زنان روستایی، می گویند مردان باید امروز اصلاً در روستا نباشند. شوخب بردار نیست! یکی از نگهبانان روستا با چادر گل گلی در ابتدای مدخل یکی از کوچه های روستا ایستاده، می گوید: وقتی همه مردها از روستا رفتند، اونیفورم مخصوص نگهبانی را می پوشیم. نگهبانی دیگر می گوید: این یک رسم است و اعتقاد داریم اگر مردی تعمداً در روستا بماند دچار مشکلاتی خواهد شد و پایش را می خورد و فقط مردان خیلی پیر و ناتوان می توانند در خانه بمانند.

خانوده های روستای آب اسک از روز قبل هیجان دارند و در تهیه غذای روز ورف چال سخت مشغول تدارک می شوند.

مردان روستا، پیاده و سواره، دیگ و قابلمه غذا را حمل می کنند. هر خانواده بنا به توان اقتصادی و بر اساس نذری که کرده، غذای آماده شده را برای ناهار آن روز خود و گردشگران به منطقه اسک وش می برند.

شورای محل هر ساله دو روز قبل از مراسم، داوطلبان انتخاب شده جهت مدیریت آن روز روستا را فرا می خواند و برنامه روز مراسم را توضیح می دهند. بدین ترتیب خانم ها آمادگی کامل برای در دست داشتن امور آن روز روستا را دارند. زنان مراقب و نگهبان با لهجه به مردان گوشزد می کنند تا سریع تر از روستا به منطقه اسک وش بروند و آنان نیز اطاعت کرده و می روند. البته مردان روستا نیز تاکید می کنند که از حضور آزادنه زنان روستایی هیچ عکس و فیلمی منتشر نشود.

رسم خاصی اهالی روستا در این روز دارند که هرگاه دختر و پسری بخواهند با یکدیگر عروسی کنند، عروس این روز باید جهیزیه خود را تحویل خانوده داماد دهد. وانتی را می بینم که خانواده عروس، جهیزیه دختر خود را بار زده اند و به شادی آن را همراهی می کنند.

سربالایی روستا را با جمعیت مشتاق، در کوچه پس کوچه های تنگ و پرازدحام طی می کنیم. زنان روستایی، رقصان و پای کوبان، با لباس های رنگارنگ محلی و شیک روز، با سر و روی آراسته، دایره و تنبک و دف زنان، هل هله می کنند. خانم های مشتاق گردشگر با زنان روستا یکی شده اند.

دایره زنگی و تنبک، هر کدام گوشه ای از صحنه تاتری را می ماند و نمی توانی درست بشنوی، تشخیص دهی و حتی نمی دانی به کدام سو بروی.

حاکم و وزیر و سربازان نگهبان در روستا با لباس مبدل و چوبی در دست، امنین آن روز روستا را عهده دارند. یکی از نگهبانان می گوید: هر سال روز جشن ورف چال با شرکت اهالی روستا برپا می شود. گردشگران، هم از روستاهای اطراف و هم از شهرهای مختلف برای دیدن این رسم می آیند.

دورترک عروس و دامادی در حال رقص اند. در گوشه ای از میدان روستا، داماد با کلاه کپی، ریش سیاه، کت و شلوار دامادی و عروس با لباس بلند و سفید، تور بر سر، آراسته و زیبا با جمعیت حلقه زده در دورشان مدام در حال رقص اند. از نگهبانی که در گذر است می پرسم: داماد تنها مردی است که مجاز است در روستا بماند؟ خنده ریزی می کند و می گوید: مرد نیست، دختریست که گریم کرده.

نقل و شیرینی خانگی، شربت و پذیرایی اهالی از یکدیگر و سایر مهمانان، شوق و هیجان همه و همه بس دیدنی است.

روز، روز نذورات است. روز توسل و گرفتن حاجت و مراد است. حاکم (خانم امیرصالحی) در حال سخنرانی است. نمی شنوم، یعنی همهمه نمی گذارد که بشنوم. موج جمعیت صدای حاکم را می بلعد. وزیر (خانم امینی) در گوشه دیگری از میدان به جمعیت دوست و آشنا و غریبه خوش آمد می گوید. درب منزل خانم امینی باز است و با شیرینی خانگی از همه پذیرایی می شود. مشتاقان عکس گرفتن با وزیر در کنار پنجره و در قدیمی خانه خانم امینی در صف اند. مشتاقان دیگری هم شتاب دارند تا با حاکم و و نگهبان هم عکسی به یادگار بگیرند و می گیرند.

حنابندان هم از مراسمی است که طرفداران بسیار دارد. بعضی از خانم ها با سینی حنای تزیین شده و قاشق کوچکی در کنار سینی دست گردان می شوند. دختران جوان دم بخت و حاجت مندان، نیت کرده و تکه ای حنا در کف دست گذاشته و آرزو می کنند که تا سال دیگر حاجاتشان برآورده شود. نگهبانی می گوید: بسیاری از خانم هایی که شیرینی و شربت و شکلات پخش می کنند، نذرشان را ادا می کنند. آنها که سال قبل نیت کردند و حاجاتشان برآورده شده است. شما و هر کسی هم که با خلوص نیت بخواهد، خداوند وسیله ساز است. برای برآوردن حاجات ما هم به آقا سید ولی متوسل می شویم.

نان این روز، در نیاک پخته و به روستای آب اسک آورده می شود.

مراسم تا بعد از ظهر ادامه می یابد. مراسم ناهار در خانه های روستاییان برپاست. میهمانان به خانه های روستا که درهایشان باز است می روند. وگرچه تعارفات معمول به ما هم شد، اما ناهار آن روز نصیب هیچ کدام ما نشد و همگی راهی رستوران مقابل روستا شدیم، بگذریم ...

مراسم ورف چال (برف چال) که از ششصد سال پیش تاکنون همه ساله برپا می شود. دامداران روستای آب اسک هفته اول اردیبهشت ماه هر سال به دلیل مشکل کم آبی دام به منطقه اسک وش می رفتند. گرمای تابستان و کم آبی، بسیاری از دامداران را با مشکلاتی موجه می کرد به همین دلیل روستاییان تصمیم گرفتند نقطه ای از زمین اسک وش را در قسمت میانی مرتفع انتخاب و به کندن آن چاه برای نگهداری برف بپردازند. در آن زمان یکی از بزرگترین موانع برای روستاییان در طی حفر چاه، سنگ های بسیار سخت و سنگین بود، که باعث می شد تلاش های آنها بی فایده مانده و ناامید می شدند.

روزی که اهالی آب اسک همچنان مشغول کندن قستمی دیگر از زمین بودند، سید عارفی که از دماوند به طرف لاریجان درگذر بود، با اهالی روستا در منطقه روبرو می شود و از مشکلات بی آبی دامداران و علوفه دام ها و تلاش های بی نتیجه آنان مطلع می شود. آقای سید حسن ولی با عصای خود خطی دایره وار بر روی سطح زمین کشیده به دامدارن می گوید این قسمت را حفر کنید. دامداران هم مشغول کندن شده، این بار به هیچ سنگ و مانعی برخورد نمی کنند و چاه عمیقی حفر می کنند. برف های باقیمانده از زمستان را در چاه حفر شده می ریزند و ذخیره آب برای دام و دامداران مهیا می شود. از آن به بعد مردان روستای آب اسک به منطقه اسک وش رفته، ضمن شادمانی برف ها را در چاه می ریزند و با سایر اهالی روستا و روستاییان دیگری که از اطراف آمده اند و نیز گردشگران مشتاق دیدن مراسم، ناهار می خورند. ناگفته نماند از مردان همسفر ما بسیار پذیرایی شده بود.

یکی از خوانندگان معروف این روستا علی امیرقاسمی نیز با وجودی که در حال حاضر در تهران زندگی می کند،  برای شرکت در این مراسم به زادگاه خود آمده بود و با صدای دلنشین خود مردان را همراهی می کرد. همسفران مرد ما نیز سی دی آواز این خواننده محلی را به رسم یادبود از او گرفتند. این مراسم همه ساله گردشگران زیادی را به روستا و آن منطقه می کشاند.

 

در حین صرف ناهار با اعضای باشگاه جهانگردی صلح به بررسی مراسم و مسایل آن روز پرداختیم. دو چیز نظر همه را بسیار جلب کرد. یکی بی نظمی در اجرای برنامه بود.  اگر در برنامه ها نظم بهتری برای اجرای برنامه های آن روز در نظر گرفته شود، گردشگران سرگردان نخواهند بود و در فرصت کوتاه با سنت ها و زیبایی جشن بهتر آشنا شده، مراسم هم هدفمندتر برگزار خواهد شد. سخنرانی ها به گوش همه خواهد رسید، خوانندگان و نوازندگان هم پراکنده و متفرق نخواهند بود.

دیگری آلودگی محیط زیست بود که در اطراف روستا به چشم می خورد. در فرصتی که داشتیم کل روستا را گشت زدیم و آنچه که توجهمان را جلب کرد آشغال هایی بود که در اطراف روستا بود.

در ادامه دیداری داریم از قدیمی ترین خانه که نزدیک به صد سال قدمت دارد. این خانه با ایوان های چوبی نقاشی شده، سردر گوشواره ای که تا سقف ادامه دارد. نقاشی ها از رنگ طبیعی است، پنجره ها با طرحی که نماد خورشید است به شکل لوزی، مفهوم آب، باد، آتش را می رساند. گچبری دیوارها با شکل گل انار یا گل لوتوس، سرستون ها و طاقچه ها از رنگ های سرد و گرم آذین شده اند. با صاحب خانه که خندان و گشاده رو است خداحافظی کرده، روستا به ترک می کنیم.

به نیاک به مزار آقا سید حسن ولی و مزار برادرش آقا سید علی ولی (رضوان الله) می رویم و بعد از زیارت در کنار درخت 550 ساله دیدنی نیاک عکسی به یادگار می گیریم.

امیدوارم خداوند، این درخت کهنسال زیبا را از گزند روزگار و ... مصون بدارد.

نگارش: منیر سامی نیا-عضو باشگاه جهانگردی صلح

+ نوشته شده در  شنبه 15 خرداد1389ساعت 20:6  توسط شیرین نیازمند  | 

سفر نوروزی اعضای باشگاه جهانگردی صلح به سمنان

نوروز بهار را مژده می دهد که بهار آغاز دوباره زندگی و حیات دوباره طبیعت است.

اعضای باشگاه جهانگردی صلح و دوستی بهارانه 89 را با سفر به استان زیبای سمنان آغاز کردند.

استان سمنان در دامنۀ جنوبی سلسله جبال البرز است و به دلیل نزدیکی به کوه های البرز و زمین های هموار کویر هر قسمت از این استان دارای آب و هوایی متنوعی است.

قسمت جنوبی آب و هوایی گرم و خشک، نواحی مرکز معتدل، قسمت شمال شرقی آب و هوایی سرد و خشک و قسمت های شمالی نسبتاً سرد است.

در مسیر سمنان ( راه گرمسار – سمنان) کاروانسرای شاه عباسی « ده نمک» قرار دارد. این کاروانسرا از آثار دورۀ صفویه است و دارای سر درب بلند با دو گوشواره دو طبقه و 4 ایوان در چهار ضلع حیاط و 24 اتاق در در طرفین حیاط است. آب انبار و یخچال قدیمی کاروانسرا از تأسیساتی است که همگی بازسازی و مرمت شده و مجموعه ای دیدنی است.

اما متأسفانه در مسیر راه هیچ نشانه و علامتی برای راهنمایی مسافران و گردشگران نیست و اگر در گروه «محمدرضا یوسفی» (نویسنده و محقق ادبیات کودکان و نوجوانان ) و «امیر صادقی» عکاس گروه در جمع اعضای باشگاه نبودند گروه به چنین توفیقی نایل نمی شد.

کاروانسرای « ده نمک» برای جلب توریست و گردشگر جاذبه هایی دارد که حیف است اگر به آن توجه نشود.

سمنان در گذشته جزو چهاردهمین ایالت تاریخی " ورن" ( ورنی) از تقسیمات شانزده گانه اوستایی در دوران باستان بوده است .

سنگسر، مهدی شهر فعلی از قبل برای اسکان در نظر گرفته شده بود. آقای رودبارکی یکی از اعضای صمیمی باشگاه ما را به مسئولین سنگسر معرفی کرد و شرایط اقامت و بازدید و گشت و گذار را برای اعضای باشگاه به بهترین نحو فراهم نمود. با ورود به سنگسر استقبال دبیر ستاد نوروزی و سردبیر هفته نامه "خور چشمه" آقای صفایی و حاج آقا داداشی مسئول اقامتگاه خانه معلم که در آن مستقر شدیم دلگرم مان کرد.

بعد از استراحتی کوتاه به پارک آبشار سنگسر رفتیم. پارک زیبایی با امکانات رفاهی تازه تأسیس شده، محلی برای تفریح و نشاط خانواده ها و نیز مسافران نوروزی است.

در ابتدای پارک شهردار "آقای نخستین " در پیاده روی پارک به اتفاق دوتن از اعضای شورای شهر با مردم دید و بازدید نوروزی داشتند، به طور اتفاقی در جمع شان قرار گرفتیم.

شهردار دلسوزانه پاسخگوست. مردم می گویند در طول مدت یک سال و نیم از انتخاب شهردار جدید و شورای شهر ایجاد فضاهای سبز و درخت کاری و نصب وسایل ورزش و تفریح از کارهای خوبی است که انجام شده است.

شهردار مهرورزانه می گوید برای نشاط و تفریح جوانان و خانواده ها باید بیشتر کار شود.

احداث پله برای دسترسی آسان همه گروه های سنی به بالای کوه و آبشار هم در آبشار و کوهی که به غار دربند در محل تفریحی غار دربند منتهی می شود، از کارهای یکساله شهردار جدید است.

"موزۀ گرمابه  پهنه" یکی از موزه های دیدنی سمنان است.

در گذشته به عنوان گرمابه مورد استفاده قرار می گرفته است.

این بنا در مجاورت راستۀ بازار قدیم شهر واقع و نزدیک به 600 سال قدمت دارد . صحن گرمخانه گنبد زیبایی دارد با نورگیرهای متعدد که زیبا و دیدنی تر کرده است.

در" موزۀ پهنه" نمایشگاه دائمی آثار و بقایایی از تپه ها و مناطق باستانی از سطح استان جمع آوری شده است. بیشتر قسمت های موزه به نمایش آثار باستان شناسی اختصاص دارد که از تپه حصار دامغان و خطیر کوه و تپه خندق سمنان و سایر مناطق به دست آمده است.

از مهم ترین آثار موجود در موزه اسکلت زنی است که قبل از زایمان فوت کرده و به همراه جنین درشکم سر رو به خورشید و پا و دست چون نوزاد درون شکم (ظاهراً به رسم آیین میترائیسم) به خاک سپرده شده که در سال 1374 در حفریات تپه حصار دامغان به دست آمده و با تجهیزات و حفظ شرایط رطوبت و ایمنی در یک محفظۀ شیشه ای نگهداری می شود و بسیار دیدنی است. مسئول موزه در پاسخ به سئوال یکی از اعضای گروه که این اسکلت به این خوبی مانده گفت به دلیل اینکه در لایۀ سوم زمین و به دور از رطوبت مانده و زحمات زیادی برای حفر آن کشیده شده است.

«مسجد جامع» هم یکی از قدیمی ترین و مهم ترین بناهای تاریخی شهر سمنان است. این بنا در خیابان امام خمینی و در امتداد بازار قدیمی شهر و بازار "شیخ علاء الدوله" واقع شده است."مسجد جامع" با ایوان آجری و بلند به ارتفاع بیش از 21 متر و عرض دهنه 40/10 متر است. مناره و شبستان و ایوان بزرگ و صحن مسجد بسیار دیدنی است.

متولی مسجد " استاد شمس" با قامتی خمیده دلسوزانه توضیح می دهد که بر طبق کتیبۀ کوفی، مناره زیبای مسجد که در گوشۀ شمال شرقی شبستان شرقی واقع شده بین سال های 417 و 466 توسط ابو حرب بختیار حاکم ایالت قومس در دورۀ غزنوی " ممدوح منوچهری دامغانی " بنا شده است . او با تسبیح بلندی دردست، گروه را در تمام مدت بازدید همراهی می کند  و در پایان می گوید: ای کاش بشود به این خانۀ خدا بیشتر توجه کنند.

" دروازۀ ارگ " سمنان یکی دیگر از مکان های دیدنی سمنان است.

این دروازۀ ارگ حکومتی سمنان بوده و توسط "حاجی بهمن میرزای بهاء الدوله فرزند فتحعلی شاه قاجار" بنا گردیده است . نوشتۀ کتیبه دروازه  شمالی، سال اتمام ساختمان دروازۀ ارگ در زمان سلطنت "ناصرالدین شاه قاجار" و "انوشیروان میرزا" حکمران سمنان و دامغان و شاهرود در سال 1302 ه.ق بوده است.

در حال حاضر از ساختمان ارگ قدیم تنها دروازۀ شمالی باقی مانده که به " دروازۀ ارگ" معروف است. به گفتۀ راهنمای جوان و خوش بیان ارگ، در تزیینات ساختمان بنا کاشی های هفت رنگ و مناره های تزیینی دیده می شود. بر یک پیشانی بنا، نبرد دیو سفید و رستم کاشی کاری شده و در دو طرف نمای شیر و خورشید به چشم می خورد. در طرف دیگر عبارت السلطان ابن سلطان ابن سلطان ناصرالدین شاه قاجار حک شده است. در کل کاشی کاری ها مرقع و هفت رنگ است.

هتل زیبای سنگسر هم دیدنی است با غذاهای محلی که اگر ارزان بود، بسی نیکوتر. آقای اقیان راهنمای سنگسری که در تمام سه روز صبورانه ما را همراهی کرد، توضیح می دهد که مهم ترین گروه ایلاتی ایل سنگسری با 3000 جمعیت، چهل و ششمین ایل کشور از نظر جمعیت است. اعضای باشگاه، کارگاه صلح و دوستی هم در زمان استراحت اجرا کردند که برای اعضای جوان تر باشگاه جالب و آموزنده بود. در درجزین، که شهر یاقوت سرخ نیز به آن می گویند و طبیعت زیبای این استان در جمع روستاییانی که ما به جمعشان پیوستیم وقتی زیباتر شد که اهالی چاشم که با طبیعت یکی شده بودند پایکوبان با رقص و آواز محلی اعضای گروه را به وجد آوردند و صمیمانه در کنار هم لحظاتی به یاد ماندنی را گذراندیم. در راه برگشت در کنار جاده از دیدن آسمان شفاف و پر ستاره لذت بردیم و خاطرات خوشی را با صفا و صمیمیت روستاییان در طول راه مرور می کردیم.

روز بعد برای دیدن غار دربند در سنگسر (مهدی شهر) آماده شدیم. عکاس گروه از همه مشتاق تر بود. "غار دربند" اولین غار آهکی بزرگ مربوط به دوران سوم زمین شناسی است. دهانۀ ورودی غار که قبلاً بسیار باریک و ورود گردشگران را به غار دشوار می ساخت توسط شهرداری اخیراً اصلاح شده و با نصب تأمین روشنایی، ورود و تماشای غار را آسان نموده. سنگلاخ غار با پستی و بلندی های آن که در اثر چکه های آب ایجاد شده، رطوبت هوا، سیاهی سنگ ها و برکه ای کم عمق، زیبایی غار را دو چندان کرده است. در راه برگشت در سراشیبی کنار پله های نصب شده در کوهپایه تصادفاً شهردار را دوباره می بینیم با خنده می گوییم اینجا، آنجا، هر جا شهردار، و زباله های جمع آوری شده توسط گروه را به آقای شهردار نشان می دهیم، "آقای شهردار این هم یکی از آرمان های باشگاه جهانگردی صلح و دوستی است"، شهردار با خنده تشکر می کند.

 

گروه در طول مسیر با سلام و تبریک نوروزی و بهار ،سایر گردشگران را به پاکیزه نگاه داشتن طبیعت و حفظ زیبایی تشویق و ترغیب می کردند.

"موزۀ عشایر ایل سنگسر" هم دیدنی است. این موزه با همت و همیاری مردم مهدی شهر ( سنگسر) و همۀ ایلوندان سنگسری و مشارکت شهرداری و شورای شهر از مناطق مختلف کشور جمع آوری شده است. ادوات و ابزار پشم چینی و مراحل تولید انواع نخ پارچه، انواع دست افزار های زندگی روزمره، انواع ظروف و ابزار، صنایع دستی و افزار جنگ، هنر و سوزن دوزی، پوشاک و نمونه ای از زندگی شهر نشینی مردم ایل سنگسرجلوۀ خاصی به موزه بخشیده است.

مسئول موزه آقای پاکزاد با دانش و اطلاعات بسیار به همۀ سئوالات گروه صبورانه پاسخ گفت سپاسگزارشان هستیم.

وارد اولین روستا و منطقه مازندران از راه سمنان می شویم. چشمه باداب سورت و روستای مال خواست.

زیباترین، شگفت آورترین پدیدۀ طبیعت چشمۀ "باداب سورت" است که قدمت چندین هزار ساله دارد با خاصیت درمانی بسیار، آب معدنی و شور جاری بر سنگفرش های سرخ، حوضچه های پله کانی که با دست طبیعت ساخت شده جریان آرام آب چشمه، آرامشی وصف ناپذیر و غیر قابل توصیف دارد که متأسفانه در طول مسیر هم باز هم برای گردشگران هیچ نشانه ای نیست مگر بلد محلی.

تنگۀ "آبشار روزیه"خطیر کوه و کافر قلعه ،"منطقۀ حفاظت شدۀ پرور " و ... زیبایی های دیگر استان سمنان است که دیدنی ها کم نیست اما با فرصت اندک،  ما کم دیدیم.

یکی از اهداف مهم باشگاه جهانگردی صلح و دوستی ایجاد بستری مناسب جهت فعالیت های فرهنگی، آموزشی، هنری و حرفه و فن در روستاست. ما به دیدار از روستای مال خواست نایل شدیم. روستای زیبایی با خانه های کاه گلی، روستایی در نزدیکی "چشمۀ باداب سورت". ناهاررا مهمان یکی از اهالی روستا (آقای موسوی) شدیم. ماست محلی، نیمرو و نان پخته شده در تنور میزبان، پذیرایی و گپ و گفتگو و چای که این سبب شد ما بیشتر با شیوۀ زندگی آن روستا آشنا شویم.

با امید و توجه بیشتر به روستا و جلوگیری از مهاجرت جوانان روستایی به شهرهای دور و نزدیک.

در خاتمه از "آقای نخستین " شهرداری که میز و صندلی اش در خیابان هاست، اعضای شورای شهر، آقای صفایی سردبیر هفته نامۀ خور چشمه و دبیر ستاد نوروزی، حاج آقا داداشی مسئول اقامتگاه خانه معلم و راهنمایان و همۀ عزیزانی که در این سفر یاری مان کردند سپاسگزاریم.

نکته: منیر سامی نیا، یکی از اعضای صمیمی باشگاه جهانگردی صلح زحمت نوشتن این سفرنامه را تقبل کردند. ممنونم. باید بگم که ایشان را به خاطر روح لطیف و پاکش "مادر ترزا" نام گذاشته ام.

+ نوشته شده در  شنبه 11 اردیبهشت1389ساعت 18:17  توسط شیرین نیازمند  | 

برگزاری مراسم روز درختکاری 15 اسفند 88

خیلی وقت است که می خواهم خبر مراسم بسیار خوب و به یاد ماندنی روز درختکاری را که نیمه اسفند در محوطه زیبای هتل بزرگ ارم تهران برگزار کردیم، بگذارم، ولی کمبود وقت و بدو بدوهای آخر سال و سپس هماهنگی برگزاری اولین تور ایرانگردی باشگاه جهانگردی صلح (خبرش را بعد از این خبر کار می کنم) این فرصت را از من گرفت تا به الان.

 فرزندان عزیز ایران زمین از چهار مدرسه دعوت شده بودند (مدارس ربانی، ابوعلی سینا، سروش، حضرت ولی عصر (عج)) و نماینده پروژه های آموزشی بین المللی مدارس و دوستداران محیط زیست و اعضای باشگاه و حتی از خبرگزاری های مرتبط با محیط زیست نیز حضور داشتند.

 در این مراسم از هر مدرسه ای یک نماینده از بین دانش آموزان، بیانیه و یا شعر و سرودی در خصوص تکریم محیط زیست و ضرورت حفاظت از آن خواند و سپس هر مدرسه و اعضای باشگاه و نماینده هتل و علاقمندان محیط زیست یک درخت در فضای زیبایی که برای این کار تخصیص داده شده بود، کاشتند.

مجموعا هفت درخت به عنوان نماد هفت اقلیم ایران زمین کاشته شد. دانش آموزان از ابتدای کار خود در کاشت درخت مشارکت کردند، از کاشتن، بیل زدن، خاک ریختن و آب دادن. سپس دانش آموزان آرزوهای خود را متناسب با این روز بر کارت های رنگی که از قبل تهیه شده بود نوشتند و با روبان های رنگی به درخت ها آویزان کردند.

خواندن آروزهای کودکان ایران زمین بسیار جالب بود. بعضی آنچنان پر محتوا بود که مو به تن آدمی راست می کرد.

نمونه آرزوهای زیبای دانش آموزان:

نمونه ای از آروزها

  • امیدوارم که روزی دیگر این کره ی زمین، کره ی خاکی نام نداشته باشد و برای همیشه کره ی سرسبز نام داشته باشد.
  •  (صدف انصاری-مدرسه ربانی)
  • من آرزو می کنم پولدار شوم تا بتوانم درختان زیادی بکارم و تامین کننده مالی برای تحقیقات گیاه شناسی شوم.
  •  (یاسمن وحیدیان-مدرسه ربانی)
  • آرزو می کنم همه ی جهان را صلح و دوستی فرابگیرد، همه ی کودکان خوشبخت شوند و هوای تهران پاکیزه شود.
  •  (دلارا جزایری-مدرسه ربانی)
  • آرزو می کنم هیچوقت درختان و روز درختکاری از بین نرود.
  •  (ریحانه جعفری راد-مدرسه ربانی)
  • آرزو می کنم که بتوانم بزرگترین درخت جهان را پرورش دهم تا همه ی مردم از دیدن آن خوشحال شوند.
  •  (آناهیتا کرمی-مدرسه ربانی)
  • آرزو دارم که انسان ها نیز مانند درختان همیشه سبز و بزرگ باشند.
  •  (کیمیا صفدری-مدرسه ربانی)
  • من آرزو دارم تا درختی بزرگ را بکارم و نام آن را درخت صلح بگذارم.
  •  (نیلوفر محمودی عراقی- مدرسه ربانی)
  • مردم ایران با صلح و دوستی در کنار هم زندگی کنند. 
  •  (علیرضا واحدی-مدرسه ولی عصر)
  • من آرزو می کنم هیچ درختی در هیچ کجای دنیا قطع نشود.
  •  (محمد عرفان رنجبرزاده-مدرسه سروش)
  • آرزو می کنم این درختی که کاشتیم حداقل جان یک بیمار آسمی را نجات دهد.
  •  (سیدعماد شیرازی-مدرسه سروش)
  • آرزو می کنم تمامی جهان برای لبخندی جهانی بکوشد و عضو باشگاه جهانی صلح شود.
  •  (ابتسام صمصام- مدرسه ابوعلی سینا)
  • من آرزو دارم که ملت ما همیشه پیروز باشد و ایران همیشه آباد باشد. 
  •  (عطیه حسینی-مدرسه ابوعلی سینا)

 سپس دانش آموزان، گلدان های سفالی که به منظور کاشت گل های پامچال برای تزیین سفره هفت سین آنها تدارک دیده شده بود را رنگ آمیزی کردند.

 

بی خیالی و راحتی بچه ها، آدم را مجذوب خودش می کرد. مربیان دانش آموزان که از هر مدرسه ای همراهشان آمده بودند، در کنار بچه ها روی زمین نشستند و بساط رنگ آمیزی را ولو کردند و شروع به رنگ آمیزی گلدان هایشان کردند و سپس گل های خود را در آن کاشتند و همه خوشحال و خندان که روزی را در دل طبیعت گذراندند و کاری نیک انجام دادند گذراندند.

 هیچ چیزی بیش از خنده روی لب های بچه ها دل آدمی را شاد نمی کند. خنده هایی از جنس رنگین کمان، شاد و بی غل و غش.

 نهایتاً به دانش آموزان عزیزی که در این مراسم ما را همراهی کردند کارت عضویت افتخاری باشگاه را نیز هدیه دادیم، تا همراهیشان را برای صلح و دوستی پاس بداریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 فروردین1389ساعت 16:19  توسط شیرین نیازمند  | 

باشگاه جهانگردی صلح افتتاح شد

مراسم افتتاحیه باشگاه جهانگردی صلح پنجشنبه اول بهمن در هتل بزرگ ارم تهران با حضور جمعی از فعالان گردشگری، رسانه ها، ورزشکاران و علاقمندان به حوزه گردشگری و مفاهیم صلح و دوستی برگزار شد.

در این مراسم ابتدا اسماعیل بیاتی (مدیر هتل بزرگ ارم تهران) انگیزه خود را از همیاری و همکاری با پیام آوران صلح و دوستی و باشگاه جهانگردی صلح اعلام کرد و سپس بهروز شلیله (مدیر باشگاه) به اهداف باشگاه پرداخت و در آخر خودم به عنوان مدیر روابط عمومی و بین الملل نیز در رابطه با شرایط عضویت و مزایای باشگاه صحبت کردم. اولین کارت افتخاری باشگاه به نام آقای بیاتی به ایشان تحویل شد.

 حضور دوستان عزیز دوچرخه سوار جعفر و نسیم ادریسی (کمربند سبز دوستی)، رضا و هما صادق نژاد (همرکاب)، همچنین علی جعفرنژاد و چند سوارکار عزیز در این مراسم ما را خوشحال کرد.

مراسم مورد استقبال دوستان حاضر قرار گرفت. اهالی هنر و ادب، رسانه (امرداد، سفرنامه، خبرگزاری مستقل محیط زیست، دنیای تجارت گردشگری) و گردشگری و NGO ها تمایل خود را به همکاری و عضویت اعلام کردند. امید داریم که با حضور و استقبال دوستان ورزشکار و هنرمند بتوانیم کاری فرهنگی و ماندگار برای ایران زمین انجام دهیم.

 یک نمایشگاه جانبی نیز در مراسم برپا بود. شرکت تهران هابی که در زمینه هواپیما، هلیکوپتر، ماشین و قایق های کنترل از راه دور فعالیت دارد نمونه تجهیزات خود را آورده بود و یک پرواز نمایشی زیبا با یکی از هلیکوپترها انجام داد. همچنین شرکت راهیاب پردازش کنترل به معرفی GPS های حرفه ای ویژه جهانگردی، ورزشی (دوچرخه سواری، کوهنوردی) پرداخت. فکر کنم این یکی از لوازم بسیار ضروری برای کوهنوردان و دوچرخه سواران حرفه ای باشد. موسیقی سنتی بسیار زیبایی نیز در طول مراسم از طرف گروه سفر صعب برگزار شد همچنین علاقمندان دیگری که مدتی پیش در جریان افتتاح باشگاه قرار گرفته بودند با سرودن شعری ویژه، برای پیام آوران صلح و دوستی و دکلمه اشعار زیبا و پر معنایی در رابطه با دوستی از مولانا، محفل را دلنشین تر کردند.

خلاصه سالن عطرآگین بود از حضور دوستانی که بی منت و بی دریغ به دنبال گسترش صلح و دوستی بودند و اعلام آمادگی کردند تا هر یک در حیطه کاری و تخصص خود به ما بپیوندند تا در این حرکت ملی فرهنگی سهیم باشند. قدمشان روی چشم.

 برای کسب اطلاعات بیشتر در رابطه با اهداف باشگاه، مزایا و خدمات و شرایط عضویت به لینک http://www.solhvadosti.org/news/?id=105 مراجعه نمایید.

+ نوشته شده در  شنبه 3 بهمن1388ساعت 18:40  توسط شیرین نیازمند  | 

سفر به خرمشهر به بهانه سالگرد آزادسازی این شهر استقامت به همراهی 150 هنرمند سینما

زمانی که از سینمای دفاع مقدس تماس گرفتند و دعوت کردند که همراه گروهی از هنرمندان سینمای کشورمان از جمله بازیگران، کارگردانان، مستندسازان و فیلمنامه نویسان به میزبانی انجمن سینما سفری به خرمشهر و آبادان و بازدید از مناطق جنگزده داشته باشیم، با استقبال از این دعوت منتظر زمان حرکت بودم. زیرا تا به حال مناطق جنگزده را ندیده بودم و تنها تصوری که از آنجا داشتم آنچه بود که از فیلم های دفاع مقدس دیده بودم. البته باید اذعان کنم تا قبل از خواندن کتاب "دا"، حتی دیدن اینگونه فیلم ها، تصویری درست از جنگ را برایم رسم نکرده بود. ولی با "دا" واقعاً درد و رنج، رشادت ها و ایثار مردم جنوب کشورمان را حس کردم.

 

مردم آزاده خرمشهر و آبادان که طی هشت سال جنگ تحمیلی، دسترنج سال ها کار و زندگی خود را یکباره از دست داده بودند، با شهادت و یا جراحت پدر، مادر، پسر، دختر و خانواده خود روبرو شدند. هشت سال جنگ، آزمونی بود که آنها ایمان و استقامت خود را سنجیدند. حال که بیش از بیست سال از پایان جنگ می گذرد، این عزیزان خالص و پاک، کماکان درد بی توجهی مسئولان را به دوش می کشند. شاید که نه، ولی حتماً ساخت و سازهایی در شهرشان اتفاق افتاده است ولی وقتی پای صحبت این عزیزان می نشینی، رنج نامه ای سخت پیش رویت باز می شود که اگر آن هشت سال را به امید پیروزی از پله ایمان پیموده بودند و این جنگ زورگویانه را با نیروی عشق سپری کرده بودند، ولی این بیست سال را بسیار سخت تر از آن گذرانده اند.

 

خرمشهر و آبادان تکه هایی از سرزمین آباد ایران زمین هست و شاید به حق عروس خوزستان می نامیدندشان. ولی عدم دسترسی به آب قابل شرب و برق پایدار، نبود فضای نشاط انگیز برای کودکان رنجدیده که نزدیکترین عزیزان خود را از دست داده اند و الان به امید فردایی بهتر به آینده نگاه می کنند، انباشته هایی از مخروبه ها و زباله ها تنها بخشی از دردنامه این عزیزان است.

 

آیا الان آن روز نیست که متخصصان جنوب کشور، چه آنهایی که شهر مخروبه و جنگزده خود را رها کرده اند تا زندگی بهتری را در شهری و کشوری دیگر تجربه کنند، دست در دست دولت به آبادسازی شهر مادری خود بپردازند!؟ آیا هشت سال و بیست سال تحمل شداید برای این مردم مقاوم کافی نیست!؟

+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت 18:14  توسط شیرین نیازمند  | 

دیدار رکاب زنان صلح با پیام آوران صلح و دوستی

این هفته پذیرای دو کبوتر صلح بودیم. صمیمیت و عشق از چشم هایشان جاری بود. نسیم و جعفر ادریسی اخیراً از سفری دو ساله به دور دنیا بازگشته اند. این دو کبوتر صلح با کاشت درخت در کشورهای مختلف جهان، نه تنها پایبندی خود را به حفظ محیط زیست فریاد زدند، بلکه یادگاری از دوستی و محبت کاشتند که همسایگان آن درختان با سرکشی به آنها و آبیاری نهالان دوستی، در گسترش این حرکت ارجمند کوشا باشند و یادآور دغدغه انسان هایی پاک برای حفظ طبیعت برای نسل های بعدی.

آنها از صفا و صمیمیت مردمانی گفتند که ناشناس آنها را پذیرا می شدند، یاری می رساندند، با عشق مکان و غذا در اختیارشان قرار می دادند تا سهمی در این حرکت نمادین داشته باشند. دوستی و محبت یادگاری بود از این سفر، بدون در نظر گرفتن ملیت، نژاد و مذهب میزبانان هر آنچه در چنته داشتند پیش رو می گذاشتند و بسته به وسع مالی و توانایی خود از آنها پذیرایی می کردند.

این قدم اول بود. این رهروان دوستی با این قدم، تصمیم دارند راسخ تر از پیش حرکت کرده و فعالیت های بشردوستانه خود را ادامه دهند. مهم اقدام برای برداشتن گام اول است.

باشد که این سلسله دوستی، پایدار باشد و رهروانی جدید در این مسیر گام نهند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 13:9  توسط شیرین نیازمند  | 

ملاقات با صلح طلبان آمریکایی و ژاپنی

گروهی دیگر از صلح طلبان آمریکایی، فعال در NGO های مختلف صلح و عدم خشونت سفری 12 روزه به ایران داشتند. این گروه از مردان و زنان که دغدغه صلح جهانی و دوستی پایدار بین ملل دارند، با دیدی روشن و قلبی پاک به ایران آمدند تا از نزدیک با NGO های ایرانی آشنا شوند و نظر آنها و مردم ایران را نسبت به رابطه بین ایران و آمریکا و دیدگاه جهانی ایرانیان را بشنوند.

این گروه شش نفره که به سرپرستی دیوید هارتسو (David Hartsough)، با گروه های مختلف ایرانی و نمایندگان ادیان مختلف در مجلس دیدار داشتند، با یاد و خاطره خوب از ایرانیان و عشق ایرانیان به صلح و دوستی، ایران را ترک کردند. آنها بسیار کنجکاو بودند که با فعالیت های صلح دوستانه ایرانیان آشنا شوند و تبادل اطلاعات داشته باشند، تا با دستی پر به کشور خود بازگردند تا جامعه آمریکاییان را نسبت به ایران و ایرانی آگاه سازند. به گفته آنان تبلیغاتی که علیه ایران در آمریکا وجود دارد، بسیار متفاوت با آن چیزی است که ما اینجا از نزدیک می بینیم. ما ایرانیان را بسیار پر غرور و صمیمی دیدیم و امیدواریم که در رسالت خود و معرفی ایرانیان قدم مثبتی برداریم.

لوییس (Louis) یکی از اعضای این گروه می گفت، آمریکا که یک کشور نوپا در مقابل ایران است، چگونه می تواند به خود اجازه حمله به کشوری با فرهنگ غنی و دیرینه را بدهد!؟

از نکات جالب سفر این صلح دوستان دوستان آمریکایی به ایران، تقارن با سفر یک هیئت از پزشکان صلح دوست ژاپنی به ایران بود.

این هیئت ژاپنی که به دعوت یکی از NGO های ایرانی به ایران دعوت شده بودند برای تبادل اطلاعات و تجربیات جهت درمان و یا کاهش دردهای قربانیان شیمیایی به ایران سفر کرده بودند. باید گفت که ایران پس از ژاپن، رتبه دوم را از نظر تعداد قربانیان سلاح های شیمیایی در جهان دارد.

طی جلسه ای مشترک که با حضور صلح دوستان آمریکایی، ژاپنی و ایرانی در موزه صلح تهران برگزار شد، حمایت و معرفی یکدیگر سر لوحه کار قرار گرفت. لوییس صلح طلب آمریکایی با ذکر اینکه من به عنوان یک شهروند آمریکایی از اینکه زمانی دولتمردان مملکت من موجب مرگ و قربانی کردن هزاران هزار ژاپنی با بمب اتمی شده اند، شرم دارم و متاسف هستم. در برابر پزشک ژاپنی با تقدیر از این دوست آمریکایی اظهار داشت، این بهترین پیام از طرف مردم آمریکا است که من می توانم به هموطنان خود منتقل کنم، از وی سپاسگزاری کرد و گفت که ما به دنبال مقصر نیستیم فقط می خواهیم مردم جهان عبرت بگیرند، درد این واقعه را فراموش نکنند و در همه کشورها در برابر استفاده از سلاح های شیمیایی بایستند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 13:12  توسط شیرین نیازمند  |